دلا خو کن به تنهايي که از تن ها بلا خيزد


انگار معنای عشق و دوست داشتن برای ما آدم ها خیلی فرق می کند

می گوید او را اول به خاطر پولش دوست دارد

و چنان از همه خرجها و داشته هایش صحبت می کند

که هرکس نداند فکر می کند، پول آن چیزی ست که همیشه می ماند

نمی دانم از خدا بخواهم همیشه داشته باشد؟ یا بخواهم مزه نداشتن را به او بچشاند؟

تا شاید بفهمد که همه چیز از دست دادنی ست

همه این پول ها می توانند به یک چشم برهم زدنی دود شوند

آن چیست که می ماند برایمان تا همیشه...؟

می خواستم ازش بپرسم؛ تو که با او به خاطر پولش ازدواج کردی! اگر خدای ناکرده از دست بدهد، همچنان با او خواهی ماند؟

فکر می کنی که او نمی داند که اگر این پول را نداشت تو حتی به او نگاه هم نمی کردی؟

باطن تهوع آوری داریــــــــــد :(

متاسفانه روزگار ما، دارد همه را مسموم می کند

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 20:42 توسط من| |

دوستم داشته باش

همچون پدري كه بعد از نه ماه

كودكش را در آغوش مي كشد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:31 توسط من| |

سرد بود

دستهایش یخ زده بود

دخترک راه می رفت

راه می رفت

بعداز مدتها دوباره با صدای بلند آهنگ گوش میداد

بر سر راهش، کودکی زیر چشمان نگران مادر سرخوشانه راه می رفت

یاد خواب کودکش افتاد

سرد بود

راه می رفت و یاد گذشته ها را زنده می کرد

سر در شالگردن نفس های عمیق می کشید که جلوی اشکهایش را بگیرد

آهنگ قدیمی

حال و هوای قدیمی

جای قدیمی

اما این بار هم تنهای تنها

سیگار دستش خاموش بود هنوز

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:59 توسط من| |

روزها و لحظه های تنبل

می خواهی شاد باشی و شاد کنی

اما دنیا بر سرت خراب می شود وقتی آن نگار نازنین از تو دلگیر می شود

هوممم

خسته می شوی

از خودت

از خودت

از خودت

..........................

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:42 توسط من| |

هوا سرد بود

اما دخترک حریر سپیدی به تن داشت

آسمان تاریک و روشن بود

کودک در بغل، لالایی می خواند

چشم به آسمان، منتظر بالا آمدن خورشید

گرمایی را بر شانه اش حس کرد

...

در تاریکی مطلق

از خواب پرید

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:31 توسط من| |

نویسنده نیستم

تنها تلاشی می کنم گاه بی ثمر

برای پشت هم آوردن کلمات

تا شاید بتوان وصف کرد چیزی را، احساسی را، کسی را

اما ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:53 توسط من| |

پلکها را می بندم

می گشایم

تو نیستی اما

عطر خیالت

سبز چشمانت

آرامش را در وجودم ریخته اند

گاهی مهم، همین "بودن" است... حتی از دور

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 16:40 توسط من| |

در یک روز می توان به دنیا آمد

در یک روز می توان متولد کرد

            می توان خندید

            می توان گریست

            می توان خنداند

            می توان گریاند

            می توان عاشقی کرد

و در یک روز می توان مرد


همه چیز از همان لحظه اولیه یک روز شروع می شود

می توان بدی ها را پشت در گذاشت

می توان خندان به دیدار روز نو رفت

می توان زندگی را زندگی کرد

                                    با لبخند

                                    با بودن

                                    با شنیدن

اختیار با ماست

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت 13:10 توسط من| |


نمی دونم چرا این روزا ذهنم یهو فلاش بک می زنه به گذشته!

تا بابا تلفن رو برمی داره؛ صدای گذشتشو میشنوم که به مادرش زنگ می زنه و یهو لهجش به شیرازی تغییر می کنه

انگار یهو دلم می ریزه که نکنه اتفاقی افتاده باشه

بعد یهو انگار یادم میاد که ماهها پیش این تلفنا دیگه تموم شدن

وقتی میان برای بردن وسایل مادرجون مثل یخچال، ماشین لباسشویی، پتو ها و... که ببرن برای نیازمندا، دلم یهو می ریزه

از همون چندماه پیش دیگه نرفتم تو اون خونه

نمی تونم اون همه جای خالی رو تحمل کنم

حتی با اینکه مدتهاست که دلم می خواسته که از مامان و بابا جدا بشم و جایی نزدیک بهشون زندگی کنم و حالا که یه همچین جایی دم گوشمون بود که میتونستم حرفش رو پیش بکشم

اما نمی تونستم!

نمی تونستم برم جایی که یه زمانی تو بچگیم، اونجا می رفتم و زمان خوشی رو داشتم و حالا تبدیل شده به یه جای سرد و خالی!

قلبم می گیره یهو

برام عجیبه! بعد از فوت پدرجون چندین بار رفتم سرخاکشون! حتی باهاشون درد دل می کردم اما بعد از سی ام مادر بزرگم نه سر خاکشون رفتم نه حتی تو دلم حرفی باهاشون زدم!

باید وقت بذارم و ببینم این چیه درون من که این همه از مادربزرگم با وجود دلتنگی، دورم می کنه؟؟؟

حتی تولد دو سال پیشم بود که مادرجون اومده بودن خونمون! عکسامون هست

هنوز هم به دوربین نگاه نمی کردن

وقیت یهو گوشیم رو باز می کنم و فیلمی که یه بار ازشون گرفتم رو می بینم و یادآوری اینکه دیگه نیستن! قلبم رو درد میاره!!!

چمه من؟ چرا یهو؟

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 11:34 توسط من| |

وقت ندارم که بنویسم

اما یکهو مغزم نوشتن می خواهد

تمام این سالها خواندنها و نوشتنهایم بوده اند که مغزم را منظم کرده اند

این روزها بافتنی می بافم تا افکارم نظم بگیرند

موقع بافتن، رج به رج، هی به گذشته می روم و هی به اکنون باز می گردم

هی مرور می کنم لحظه هایم را

هی فکر می کنم باید ها و نباید هایم را


تقریبا یک سال و نیم است که نگاه دقیق تری به زندگی اطرافیانم و قبل تر از اونها به زندگی خودم دارم

یک سال و نیم است که من ِ خود را بارها و بارها زیر و رو کرده ام

تا دریابم که چه می خواهم از خودم، از این زندگی، از این روزگار

و برای رسیدن به آنچه می خواهم؛ زندگی اطرافیانم و حتی و حتی آنهایی که نمی شناسم را زیر نظر گرفته ام! چه می کنند؟ چه نتیجه ای می گیرند؟ چه تغییری می کنند؟

و بعد موقع رج زدن با خودم تکرار می کنم! تجربه ها را کنار هم می گذارم تا شاید از بینشان به نتیجه ای برسم

با همه اینها سعی کرده ام که قضاوت نکنم کسی را! بدون در نظر گرفتن شرایطشان فکر اضافه ای نکنم!

از قضاوت بیزارم و فراری

به دنبال کسی بوده ام که بی قضاوت پای حرفهایم بنشینند و از آنها بیاموزم که چطور می شود که بی قضاوت بود؟ چه طور می شود که شرایط طرف مقابل را درک کرد؟ سخت است اما می شود

خوشحالم که هستند همچین کسانی در اطرافم


و حالا وقتی با این نگاه به وبلاگم، به نوشته هایم، برمی گردم؛ تمام تردید های سالیان زندگیم را پشت سرهم می بینم و می خوانم!

چه اشتباههایی

چه فکرهایی

چه تجربه هایی

چه کوچک بودنهایی

چه بزرگ شدنهایی

سالها گذشته و من باهمه اینها که نوشته ام و همه آنها که ننوشته ام به این روزها رسیده ام

روزها گذشته و من درد کشیده و بزرگ شده ام

واقعا از یک جایی می فهمیم که بزرگ شدن چقدر درد دارد

اما من! شخصا! نمی خواهم به گذشته برگردم

خوشحالم از اینکه توانسته ام از دردهایم بگذرم

می دانم سختی های زیادی بازهم در پیش رو دارم

اما این بار با نگاه دیگری آنها را خواهد دید

باید این طور باشد البته

تجربه می کنیم و درد می کشیم و بزرگ می شویم

که همچنان مثل گذشته نباشیم


این روزهای من، رنگ خاکستری روشن دارند

خوب می گذرند در کنار همراهان زندگیم

اما

روزهایی هستند که باید مراقبشان بود

نباید از دستشان داد

هرچند هر روز همین باید باشد

اما این روزها از لحاظ اینکه آینده ام را به گونه ای رنگ می زند؛ یک جور دیگری مهم اند


خداروشکر که تنها نیستم


بس است فعلا ...

نوشته شده در سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ساعت 18:51 توسط من| |


Design By : Night Skin