دلا خو کن به تنهايي که از تن ها بلا خيزد
این را می نویسم فقط به عنوان یک توضیح؛ نوشته قبلی ام قرار نبود کسی را بیازارد صرفا نوشته ای بود که طی برگشت به گذشته ها یکهو نوشته شد حس این روزهایم ماندن است در کنار همه خوبی ها و سختی های این روزها دیگر نمیگویم بدی، چون بدی برایم معنا ندارد به جای آن سختی ها و مشکلات است که چهره نمایان می کند و البته در کنار آدمهای خوب این روزهایم می توانم و البته مهمتر از آن می خواهم که بتوانم بر آنها چیره که نه اما حداقل باهاشان کنار بیایم نوشتم که بدانید حال این روزهایم رفتن نیست می خواهم باشم تا تلاش کنم حتی اگر در آخر ناکام بمانم اما تلاشم را کرده باشم کسانی هم هستند که مطمئنا بودنم برایشان مهم نیست اما همانها که برایشان مهم هستند جایشان را پر می کنند و برایم کافی که هیچ از سرم زیادند دوست دارمتان ای روزهای امروزیم و ای همه شماها که درکنارتان این امروزهایم را زندگی میکنم امیدوارم که شماها را کمتر بیازارم امیدوارم امیدوارم ببخشید به اطرافت که نگاه می کنی اگر حس کنی که کاری برای انجام دادن نیست یا بهتر بگم دیگر کاری نمی شه کرد از بس که همه به روزمرگی هاشون عادت کردن و میل به تغییر ندارد به خودت می گی پس من باشم که چی؟ من که هیچ، بچه ای به این دنیا اضافه کنم که چی؟ وقتی اون روز برسه که بودن و نبودنت برای اطرافیانت مهم نباشه وقتی نبودنت دیده نشه وقتی حس کنی آدمها بدون بودنت راحت تر زندگی می کنن دوست داری یک جوری دنیا رو از دست خودت راحت کنی و اون موقع ست که با آرزوی نداشتن وابستگی به کسی از هر نوعی شروع می کنی به کمرنگ شدن شروع می کنی به نبودن تا اونهایی هم که چه تو چه اونها به بودنت عادت کردن به ندیدن و نبودنت هم عادت کنن نه، مرگ رو دوست ندارم چون فقط باعث درد و عذاب برای بقیه ست اما، دلم سفر بی بازگشت می خواهد سفری بدون هیچ خط ارتباطی سفری بدون دیدن کسی در مسیر و مقصدی که خلأ باشد و جسدی از تو نماند که کسی مجبور به خاک کردنش باشد که سنگی نباشد که کسی بر آن پا بگذارد کوله بارت برداری و فقط بروی و تو بمانی و خاطرات گذشته و رهایـــــــــــــــــی سیزده روز دیگر هم گذشت و من همچنان گاهی دچار افکار منفی می شوم و روزگار زیبایم را به باد می دهم الکی الکی کاش از این همه چهچهه گنجشککان بیاموزم که روزگار سخت را باید صبر پیشه کرد تا به آفتابی چنین زلال رسید داشتم اتفاقات سال گذشته و سالهای پیشتر از آن را به سالنامه جدید منتقل می کردم که رسیدم به این جمله که گفته بودی: "هنوز هم خورشید درمیاد، هنوز هم آسمون آبیه" هرچند که ممکنه روزهایی خورشید پشت ابرها گیر کنه و آسمون خاکستری بشه اما باید همچنان چشم دوخت به آسمان و منتظر خورشید طلایی ماند همه این روزها با همه تلخی ها و شیرینی هایش تنها با حضور تو، زیبا می شود بازهم به قول خودت: خوشبختی دیدن چیزهای کوچک است
حالم نه خوبه نه بد! شایدم حالم هم خوبه هم بد! من و ترسهایم شبها روبروی هم مینشینیم او مرا می ترساند گاهی سعی می کنم از او فاصله بگیرم گاهی هم قرص و محکم سرجایم می نشینم از قیافه مضحکش خنده ام می گیرد بعد او می نشیند و قیافه اش را برایم ترسناک تر می کند آنقدر ابعاد زشتش را به رخم میکشد تا که اشکهایم سر ریز می شوند چه کنم؟ اشکهایم را پاک می کنم تا هرجور شده حتی به زور، بارقه امید از نظرم محو نشود نمی دانم این بارقه واقعی هم می تواند باشد یا نه اما اگر نباشد حتی نفس هم بالا نخواهد آمد پس دلخوش می کنم به دستهایت و سعی می کنم گرمای آنها را تا عمق وجودم حس کنم اما این چند روز حتی تو روشنایی روز هم ترسها دست از سرم برنداشتند و هرچه اشکهایم را با پشت دست پاک می کردم بازهم همه جا خیس میشد دستهایت نبود که آرامم کنند و من چقدر سرما را حس کردم . چقدر لرزیدم بر خود و چقدر در خلوت و تنهاییم گریستم اما بازهم دست از سر آن بارقه برنداشتم هرطور شده باید باشد هرطور که شده
این سومین سالی هست که تو روز تولدم دست به نوشتن می زنم دیروز از چند نفر هدیه های خیلی باارزشی گرفتم هدیه هایی که ارزش معنویشان قابل وصف نیست امشب در حالی می نویسم که در این سکوت اتاقم همچنان صدای دف در گوشم طنین می اندازد و در باورم نیست که پسری 20 و اندی ساله برای شاد کردن خواهرش انقدر تلاش کرده باشد و شیرینی کیکی که سرشار از مهر مادری ست دهانم را پر کرده است و صدای زنگ پیامکها و دوستانی که از پشت خط (-ی که همیشه ادعای همراهی می کند) شادم کردند، همچنان در گوشه قلبم شنیده می شود خدایا؛ مثل همیشه شرمنده ام کردی ممنونم شکرت می کنم بابت همه این عشق و مهربانی و دوستی که در این سرای پر از دغل در اطرافم جاری ست هرچند که نمی خوانی می دانم اما می نویسم مثل همیشه با دلی غمگین! کاش ببارند امشب اشکهایم همراه اشکهای آسمان کاش شانه هایت، آغوشت امشب از آن من بود تا گرمایش مایه آرامش دلم می شد تا می توانستم مچاله شده در آغوشت فرو روم و تو آرام با دستهای نوازشگرت بالهایم را باز کنی پروازم دهی از این غمهای زمینی تا عمق آسمانها کاش کنارم بودی و نگاه پر مهرت امید دوباره ام میشد . . چشمهایم تر شد اما تو نیستی
کاش کسی این را می فهمید دوست داشتن بد دردی است خوره می شود تمام دل و دین آدم را می خورد یکسره از گرمای دستات که آرامش رو بهم می ده از آرامش نگاهت که محبت رو بهم نشون می ده از مهر لبخندت که زندگی رو برام معنا می کنه حتی از غمی که گه گاهی تو عمق چشات و تو انحنای لبخندت میشینه و ویرونم میکنه این بار می خواهم ثبتش کنم بگذار تا برای همیشه در سرگذشتم حک شوند لحظه های با تو بودنم "آشکارا نهان کنم تا چند دوست می دارمت به بانگ بلند" در خانه ای که تا همین چند سال پیش تنهایی مرا حتی تا ساعاتی پس از تاریکی هوا تحمل می کرد و حالا مدتهاس که دلم برای همه آن تنهایی ها و سکوت تنگ شده چقدر آن سکوت پر همهمه ام را دوست می داشتم دیگر حتی در بامدادان هم نمی توانم بیابمش همیشه کسی پیدا می شود که چشمانش به دام خواب نیفتاده باشد در حیاط گاهی می شود این سکوت را دوباره یافت هرچند اگر عبور پرسر و صدای موتورها این بی صدایی را برهم نزند اما بازهم خوب است بی هیچ صدایی گاهی تنها ماندن چقدر این روزها از این همه همهمه پر از بی حرفی خسته ام خیلی از اوقات مخاطب صداها من نیستم اما صدایش را من باید تحمل کنم مانند دود سیگاری که لذتش از آن دیگری ست و این هم من و سکوت و تاریکی و صدای سه تار علیزاده و تنهایی ادراك يك كوچه تنهاترم بيا تا برايت بگويم چه
اندازه تنهايي من بزرگ است و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي
كرد و خاصيت عشق اين است..." آن شب که برایم خواندی یادم نیست از زبان من می خواندیش یا خودت به حال من شبیه تر است اما گویا این را تو هم فهمیده بودی کجایش را نمی دانم اما این روزها بدجور نیاز به رفتن دارم بروم جایی تا فکر کنم تنها باشم سکوت را دوباره لمس کنم از همهمه ها و دلهره ها خسته ام روزگارم بد نیست اما نگرانی ها آزارم می دهند کوفته ام کرده اند کاش بروم کاش رها کنم حتی برای چند روز اندک یک برهوت دلم می خواهد بی آب و غذا حتی رها شدگی می طلبد روحم، جسمم صبحی بیدار شوم و بی خبر به گوشه دنجی بخزم و به بینهایت خیره شوم می خواهم صدای ناله ام را به باد بسپارم خسته ام رهایم کنید اما صدای نگاه رو با بستن پلکها هم نمیشه خفه کرد حرفهام رو از نگاهم بشنو زبان پر از حرف دلت رو دوست دارم شنیدن صدات آرامش قلبمه ببخش اگه زبونم رو بستم می ترسم از گفتن کلامی که آزارت بده می ترسم از بازی کلمات نگاهم صادقانه تر و بی دغدغه تر از زبانم حرف می زنه این همه بارون و نسیم هم نمی تونه التهاب سینشو آروم کنه روزها هوس مرگ می کنم شبها آرزوی دیداری دوباره روزها می خواهم همه چیز در همین لحظه - لحظه های شیرین- پایان یابد شبها می خواهم این خلا دلپذیر تا ابد امتداد یابد روزها از غمی سنگین و طاقت فرسا می هراسم شبها به جنگیدن با همه سختی ها می اندیشم باز هم روز می شود و با غروب به شب می رسد در امید روزی هستم که تنها با تو بودن همه هراسهایش را به باد خواهد داد چه ساده احساساتت را تحقیر می کنند چه بی پروا نسخه زندگی خود را برایت می پیچند چه خنده دار می شود معنای محبتهایت چه مضحک می شود معنای نصایحت و چه بی معنا می شود اعتماد چه بی اعتماد می شوم به معنای نوازش هایت چه طفلی گونه است حال این روزهایت و من چقدر دلم به حالت می سوزد شنیدم باورش سخت بود اما همه اش با هم می خواند همه کلمات همه سوالات همه تفاسیر همه معانی خوشا به حالم اما او را دارم هنوز و این برایم کافی ست به نماز می ایستم به شوق لحظه ای که اشک در چشمانم حلقه می زند و آرام بر گونه هایم می لغزند و اینگونه می شود که در هر رکعت از نماز دستهایم ناخودآگاه بالا می آیند به شوق همان قنوت و به اجبار دوباره می افتند انگار تنها یک بار تکرار درد دلها کافی نیست می خواهی بارها صدایش بزنی و بارها اشک بریزی و تمنا کنی به امید آنکه تنها یک "آن" دیده شوی شنیده شوی شاید دختر فال فروش کنار پنجره ماشین با چشمانش اصرار می کرد چراغ سبز شد و حالا چشمان ملتمس من پی کودکی فال فروش می گردد که دستان نحیفش فال ما را از میان کاغذها بیرون کشد دستم به کتاب نمی رود نمی توانم فالمان در کدامین صفحه حک شده است؟ از مغزم می گذرند کدام را برایت بخوانم؟ غزل قصیده نو نیمایی؟ از چه کسی برایت بخوانم؟ هیچ کدام حرف دل این روزهایم نمی شوند آخ یادم نبود اشکال از شعرها نیست دلم را بردی دلی برایم نمانده دیگر سکوت چشمها خود در گفتن راز دل شیدا تواناترند آوایشان را گوش کن... باران بارید اما شیشه ها را تر نکرد ... "هنوز هم خورشید در میاد هنوز هم آسمون آبیه" تو زندگیم بد زیاد دیدم اما این بار دلم می خواد که خیانت کنم به گذشته ام یک بار دیگه نقطه سر خط دلشوره ها رو با چند نفس عمیق کنار میگذارم و به هم اکنون می اندیشم و سعی می کنم هزاران بار و به سختی تا دنیا را رنگی ببینم با همه بد رنگی هایش با همه سیاهی هایش سعی می کنم از لحظه لذت ببرم و گذشته را قاب کنم گوشه دلم بگذارم تا زمانی که این روزها هم به آن قاب تعلق گیرند تا آن روز بگذار این قاب زیبا که سیاهی ها را جلد گرفته کنج دلم بماند در صندوقچه ای قدیمی "در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا ... به یاد یاری خوشا قطره اشکی به سوز عشقی خوشا زندگانی همیشه خدایا محبت دلها به دلها بماند بسان دل ما ... که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته همه شاخه های وجودش ز خشم طبیعت شکسته" سکوت اتاق در خود می بلعدم صدای جیرجیرک هم نمی تواند از این خلا بیرونم کشد روحی خسته پر پروازش دهید ذهنم باز مانده کرخت شده اشکی ندارم باور؟ تصورش هم سخت است کودکی بی پدر در آغوش مادری زخم خورده با چشمانی اشک آلود به خواب رفته کودکی چشم انتظار آغوش گرم مادر و من مبهوت این روزها می گذرند آری می دانم مانند یکسال گذشته همانند همه 24 سال گذشته ام و حتی قرنهای گذشته زخم مرهم میابد درد اما همچنان باقی ست کهنه که شود خانه می کند می ماند تا ابد همه اتفاقات بد مغزم درد میکنه خیلی هیچ چیز این زندگی دست آدم نیست هر بار که پلک می زنی ممکنه لحظه بعدی وجود نداشته باشه ممکنه پلکت دیگه باز نشه یا تا ابد باز بمونه نمی فهمم این زندگی رو امشب دو تا بچه یتیم شدن!!! پدر یه خونواده و همسر یک زن برای همیشه از این دنیای بی سر و سامون رفت یک هفته ست که مادری تو بیمارستان تو کما به سر می بره و کل خانواده پشت در آی سی یو چشم انتظار هستن!!! می دونم اینا فقط دو نفر هستن میلیونها نفر شاید تو شرایط بدتر یا دردناکتر به سر می برن می دونم هر روز داره اتفاقاتی مشابه واسه هزاران نفر میفته ولی من الآن واقعا هنگم :| به زور حتی اشکی از چشمهام سرریز میشه لطفا دعاشون کنید هم اینها رو ،هم همه اونایی رو که شرایطی مشابه دارن و هم برای خودمون!!! با این فکرا زندگی کردن چه جوری میشه؟ اینکه لحظه بعد هستیم یا نه؟ تلفن که زنگ می زنه ممکنه چه خبری بهمون برسه، لحظه بعد همه عزیز هامون یا حتی اونایی که دوستشون نداریم و از دستشون ناراحتیم هستن هنوز؟ حالا میارزه آیا به دل گرفتن،ناراحت بودن،ناراحت کردن، داد زدن یا بد رفتاری کردن یا ...؟ خسته ام خیلیییی واقعا انگار هنوز باور درگذشت پدربزرگم بعد از یکسال هنوز برام سخته!!! قلبم درد می کنه :( حتی وشاید مخصوصا برای کسایی که دیگه دوستشون ندارم هرچند دلپذیر تحملش سخت شده کلافه ام می کند کاش اتفاقی می افتاد کاش خبری می آمد کاش چیزی کمی لااقل دلم را خوش می کرد این امید لعنتی هم کُشتِمان ناامید هم نمی شود چشم انتظار لحظه هاست شاید برای فرار از این تنهایی ست که به این بی انتهای مجازی پناه می آورم خسته ام از این همه تقلا کاش دختر نبودم هیچ نگووید از زیبایی های دخترانه می دانم همه شان را باورشان دارم و حتی دوستشان دارم اما کاش دختر نبودم تنهایی ام را مدیون این دختر بودنم باتشکر وقتی آسمان خورشید را پشت پرده تاریکی فرا می خواند دیگر آوای خداحافظی بلند می شود به اتاق پناه می برم و دلم برای روز تمام شده به ماتم می نشیند چشمانم رو به افق فرداست چطور شروع خواهد شد؟ چگونه امتداد می یابد؟ و فردا این موقع... آرامِ آرام این روزها حتی صدای تیک تاک زمان هم به گوشم نمی رسد تا چشم بر می دارم شب است و بازهم شب و تاریکی این همه آرامش بیجا دلم را آشوب می کند پس کو آن شور و حال سال نو تقویم را ورق می زنم امسال هم گذشت
برای طنین صدای گامها عینک زمزمه ها طعنه ها یت ... پشت سر را نگاه نکن خودت را می گویم
| Design By : Night Skin |


