نرم نرمـــــک می رسد اینک بهـــــار

باز هم رسیدیم به اول فصل سرما
کاش قلبهایمان در کنار هم گرم بماند
کاش روزگار با گذرش گرمای وجودمان را بیشتر کند
کاش به گفته همه آنها که هربار بهمان گوش زد می کنند که گذر زمان همه چیز را سرد می کند،
سردی را باور کنیم و بیشتر و بیشتر مراقب مهرمان باشیم
کاش بتوانیم در این دوره و زمانه ای که پر از سختی و ساز مخالف است بتوانیم طاقت بیاوریم
کاش بتوانیم بهم کمک کنیم و در کنارهم به همه آنچه می خواهیم برسیم

خدایا؛ سرمای دستانمان را با گرمای دستان خودت از بین ببر

نوشته شده در دوشنبه یکم دی 1393ساعت 8:53 توسط من| |

 هی می نویسم و هی روی صفحه اصلی وبلاگ نمی ذارم

خستم ولی خوبم

شاید هم سعی می کنم خوب باشم

شاید هم باید که خوب باشم

همین که می دونم کنارم هست

همین که می دونم برای زندگیمون داریم تلاش می کنیم

همین ها دلیل باید خوب بودن ست

سخته ولی باید لبخند زد

سخته ولی باید به سرانجام رسوند

سخته ولی باید تحمل کرد

تا شاید روزگار، یک زمانی به ماهم روی خوبی نشون بده

هجوم فکر و خیال ها مجال نوشتن رو ازم می گیره

گرداب کارهای روزمره اجازه رسیدن به خیلی از کارها رو ازم می گیره

ولی من باید ثابت کنم که می تونم

باید تلاش کنم

باید به خودم و همه این روزگار ثابت کنم که می تونم و به همه آرزوهام خواهم رسید

کاش باز هم بنویسم

کاش باز هم نقاشی کنم

کاش باز هم به رویاهام برسم

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 8:22 توسط من| |

اسم وبلاگ قبلا بود : دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد

عوضش کردم چند وقتیه

ولی همیشه باور دارم که انسان یک موجود تنها ست

حتی وقتی در کنار عزیزترین های زندگیش هست اما باز هم این خود خودشه که باید قدم برداره

یک دوست هم این رو تکرار کرد و بهانه ای شد که دوباره بنویسم

وقتی دور و برت رو نگاه می کنی و می بینی آدما فقط وقتی برات دردی پیش میاد کنارتن؛ درست برعکس اون چیزی که بارها بهمون گفتن!

وقتی روز خوشته یه جور که انگار نمی خوان شادیت رو ببینن، ازت پس می کشن

اون وقته که تو دلت تکرار می کنی؛ که از تن ها بلا خیزد

هرچند با همه اینها دوست داشتی که کنارت می بودن و باهات می خندیدن

 

این ها رو می نویسم اما بازهم شکر می کنم خدایی رو که کسانی رو کنارم گذاشت که با خنده هام شاد و از ناراحتیم غمگین می شن، در عین حال بازهم خدا رو شکر می کنم که فرصتی برای شناختن اون هایی که این طور نیستن رو بهم داد.

کاری ازم برنمیاد جز شکرش و امید به کمکش

نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 22:3 توسط من| |

گاهی باید دل کند

از خیلی چیزها

یک وقت ها با اینکه از قبل خیلی هم منتظر این لحظه های تغییر و دل کندن بودی

اما به لحظه که می رسی قلبت انگار دارد کنده می شود

پاهایت انگار جلو نمی رود

دل کندن سختت می آید

از همه چیز عکس می گیری، همه جا را زیر و رو می کنی، بالا و پایین می کنی

تا برای همیشه همه چیز در خاطراتت ثبت شوند

وقتی پدر می گوید : " می بینی؟ ، بالاخره باید یک روز هرچیزی را گذاشت و گذشت و رفت"

دلت می لرزد یکهو


نوشته شده در یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 18:36 توسط من| |

پست قبلیو پاک می کنم، چون فک می کنم که انتظارات زیادیم باعث شده که دلم پر باشه

می خوام به جای اینکه چیزی رو تو دلم نگه دارم، اگه حرفی هست بزنم!

نمی خوام با دل ناراحت وارد سال جدید بشم!

می خوام هر چی هست و نیست پشت در سال 92 بذارم

و با یه قلب آروم وارد سال جدید بشم

می خوام خود خودم باشم! من آدمی هستم که به دل نمی گیرم! مسلما از چیزهایی ناراحت میشم اما می تونم زودتر باهاش کنار بیام و رهاش کنم! اگر این ویژگی هام کمرنگ شده باید سعی کنم تا دوباره پررنگشون کنم

فقط در این صورته که می تونم به آرامش برسم و در آرامش روابطم رو داشته باشم

به امید سالی پر از آرامش و هیجان و شادی و خنده و زیبایی، به استقبال عید میرم

امیدوارم سال نو برای همه مبارک باشه

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 10:2 توسط من| |


دلم می خواد بنویسم اما

فکرام به حرف تبدیل نمی شن!

دلم می خواد حرف بزنم اما

حس هام به کلمه در نمیان!


یا شایدم تکراری شدن حرفام

بهتره یه کم سکوت کنم شاید

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 21:0 توسط من| |

دخترك در حياط خانه نشسته بود

آرام و با دقت قلمو را بر بوم مي كشيد

گربه بر سر ديوار نشسته بود

نگاه دخترك به خانه همسايه دوخته شد

پرده هاي خانه مادربزرگ كشيده شده بودند

صداي خنده هاي كودكي در گوشش پيچيد

مادربزرگ هميشه پيشانيش را مي بوسيد

يادش بخير

چقدر خاطره ها قدرت دارند

حتي مي توانست حس بوسه را هم به ياد آورد

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 15:58 توسط من| |


چند وقت بود که فکرم مشغول بود

چند وقت بود که همش با خودم می گفتم حیف که رفت و نفهمیدم دوستم داشت یا نه

ناراحت بودم

آخرین روزهاش و سختی هاش فراموشم نمیشد

هی صحنه های کودکی و شادی و شیطنت ها و خنده هامون فقط لحظه ای به خاطرم میموند و بعد جاش رو به لحظه های آخر می داد

تو تنهاییام خیلی فکر کردم

سعی کردم به خاطر بیارم تمام بوسه ها و مهربونی های مادر بزرگ رو

کم کم و آروم آروم صحنه های زیبای باهم بودن ها مون رو گسترش دادم

گذاشتم روحم آروم بگیره

فکرهای منفی رو از خودم دور کردم

مادربزرگ هم آدم بود، می تونست اشتباه کند جتی اگه متوجهشان نشده باشه

این مدل رو برای زندگی و ارتباطاتش انتخاب کرده بود همونطور که من روش خودم رو انتخاب کردم و حتما هستند آدمهایی که روش من رو دوست نداشته باشند

چند شب پیش بود که خواب دیدم

همه در کنار هم بودیم و مادربزرگ مثل همیشه بود

می خندید، دعا می کرد

و یک جایی (یادم نمیاد درست) کارم رو راه انداخت

و بعد پیشونیم رو بوسید و گفت دوستت دارم

آروم شدم

صبح با آرامش بیدار شدم

وضو گرفتم و نمازم رو خوندم

خدا رو شکر

کاش آروم باشه

کاش کسی هم روزی من رو و همه بدی هام رو ببخشه و هم خودش و هم من آروم بگیریم

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 13:12 توسط من| |


انگار معنای عشق و دوست داشتن برای ما آدم ها خیلی فرق می کند

می گوید او را اول به خاطر پولش دوست دارد

و چنان از همه خرجها و داشته هایش صحبت می کند

که هرکس نداند فکر می کند، پول آن چیزی ست که همیشه می ماند

نمی دانم از خدا بخواهم همیشه داشته باشد؟ یا بخواهم مزه نداشتن را به او بچشاند؟

تا شاید بفهمد که همه چیز از دست دادنی ست

همه این پول ها می توانند به یک چشم برهم زدنی دود شوند

آن چیست که می ماند برایمان تا همیشه...؟

می خواستم ازش بپرسم؛ تو که با او به خاطر پولش ازدواج کردی! اگر خدای ناکرده از دست بدهد، همچنان با او خواهی ماند؟

فکر می کنی که او نمی داند که اگر این پول را نداشت تو حتی به او نگاه هم نمی کردی؟

باطن تهوع آوری داریــــــــــد :(

متاسفانه روزگار ما، دارد همه را مسموم می کند

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 20:42 توسط من| |

دوستم داشته باش

همچون پدري كه بعد از نه ماه

كودكش را در آغوش مي كشد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 13:31 توسط من| |