X
تبلیغات
نرم نرمـــــک می رسد اینک بهـــــار






















نرم نرمـــــک می رسد اینک بهـــــار

پست قبلیو پاک می کنم، چون فک می کنم که انتظارات زیادیم باعث شده که دلم پر باشه

می خوام به جای اینکه چیزی رو تو دلم نگه دارم، اگه حرفی هست بزنم!

نمی خوام با دل ناراحت وارد سال جدید بشم!

می خوام هر چی هست و نیست پشت در سال 92 بذارم

و با یه قلب آروم وارد سال جدید بشم

می خوام خود خودم باشم! من آدمی هستم که به دل نمی گیرم! مسلما از چیزهایی ناراحت میشم اما می تونم زودتر باهاش کنار بیام و رهاش کنم! اگر این ویژگی هام کمرنگ شده باید سعی کنم تا دوباره پررنگشون کنم

فقط در این صورته که می تونم به آرامش برسم و در آرامش روابطم رو داشته باشم

به امید سالی پر از آرامش و هیجان و شادی و خنده و زیبایی، به استقبال عید میرم

امیدوارم سال نو برای همه مبارک باشه

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 10:2 توسط من| |


دلم می خواد بنویسم اما

فکرام به حرف تبدیل نمی شن!

دلم می خواد حرف بزنم اما

حس هام به کلمه در نمیان!


یا شایدم تکراری شدن حرفام

بهتره یه کم سکوت کنم شاید

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 21:0 توسط من| |

دخترك در حياط خانه نشسته بود

آرام و با دقت قلمو را بر بوم مي كشيد

گربه بر سر ديوار نشسته بود

نگاه دخترك به خانه همسايه دوخته شد

پرده هاي خانه مادربزرگ كشيده شده بودند

صداي خنده هاي كودكي در گوشش پيچيد

مادربزرگ هميشه پيشانيش را مي بوسيد

يادش بخير

چقدر خاطره ها قدرت دارند

حتي مي توانست حس بوسه را هم به ياد آورد

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1392ساعت 15:58 توسط من| |


چند وقت بود که فکرم مشغول بود

چند وقت بود که همش با خودم می گفتم حیف که رفت و نفهمیدم دوستم داشت یا نه

ناراحت بودم

آخرین روزهاش و سختی هاش فراموشم نمیشد

هی صحنه های کودکی و شادی و شیطنت ها و خنده هامون فقط لحظه ای به خاطرم میموند و بعد جاش رو به لحظه های آخر می داد

تو تنهاییام خیلی فکر کردم

سعی کردم به خاطر بیارم تمام بوسه ها و مهربونی های مادر بزرگ رو

کم کم و آروم آروم صحنه های زیبای باهم بودن ها مون رو گسترش دادم

گذاشتم روحم آروم بگیره

فکرهای منفی رو از خودم دور کردم

مادربزرگ هم آدم بود، می تونست اشتباه کند جتی اگه متوجهشان نشده باشه

این مدل رو برای زندگی و ارتباطاتش انتخاب کرده بود همونطور که من روش خودم رو انتخاب کردم و حتما هستند آدمهایی که روش من رو دوست نداشته باشند

چند شب پیش بود که خواب دیدم

همه در کنار هم بودیم و مادربزرگ مثل همیشه بود

می خندید، دعا می کرد

و یک جایی (یادم نمیاد درست) کارم رو راه انداخت

و بعد پیشونیم رو بوسید و گفت دوستت دارم

آروم شدم

صبح با آرامش بیدار شدم

وضو گرفتم و نمازم رو خوندم

خدا رو شکر

کاش آروم باشه

کاش کسی هم روزی من رو و همه بدی هام رو ببخشه و هم خودش و هم من آروم بگیریم

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 13:12 توسط من| |


انگار معنای عشق و دوست داشتن برای ما آدم ها خیلی فرق می کند

می گوید او را اول به خاطر پولش دوست دارد

و چنان از همه خرجها و داشته هایش صحبت می کند

که هرکس نداند فکر می کند، پول آن چیزی ست که همیشه می ماند

نمی دانم از خدا بخواهم همیشه داشته باشد؟ یا بخواهم مزه نداشتن را به او بچشاند؟

تا شاید بفهمد که همه چیز از دست دادنی ست

همه این پول ها می توانند به یک چشم برهم زدنی دود شوند

آن چیست که می ماند برایمان تا همیشه...؟

می خواستم ازش بپرسم؛ تو که با او به خاطر پولش ازدواج کردی! اگر خدای ناکرده از دست بدهد، همچنان با او خواهی ماند؟

فکر می کنی که او نمی داند که اگر این پول را نداشت تو حتی به او نگاه هم نمی کردی؟

باطن تهوع آوری داریــــــــــد :(

متاسفانه روزگار ما، دارد همه را مسموم می کند

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 20:42 توسط من| |

دوستم داشته باش

همچون پدري كه بعد از نه ماه

كودكش را در آغوش مي كشد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 13:31 توسط من| |

سرد بود

دستهایش یخ زده بود

دخترک راه می رفت

راه می رفت

بعداز مدتها دوباره با صدای بلند آهنگ گوش میداد

بر سر راهش، کودکی زیر چشمان نگران مادر سرخوشانه راه می رفت

یاد خواب کودکش افتاد

سرد بود

راه می رفت و یاد گذشته ها را زنده می کرد

سر در شالگردن نفس های عمیق می کشید که جلوی اشکهایش را بگیرد

آهنگ قدیمی

حال و هوای قدیمی

جای قدیمی

اما این بار هم تنهای تنها

سیگار دستش خاموش بود هنوز

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 18:59 توسط من| |

روزها و لحظه های تنبل

می خواهی شاد باشی و شاد کنی

اما دنیا بر سرت خراب می شود وقتی آن نگار نازنین از تو دلگیر می شود

هوممم

خسته می شوی

از خودت

از خودت

از خودت

..........................

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 12:42 توسط من| |

هوا سرد بود

اما دخترک حریر سپیدی به تن داشت

آسمان تاریک و روشن بود

کودک در بغل، لالایی می خواند

چشم به آسمان، منتظر بالا آمدن خورشید

گرمایی را بر شانه اش حس کرد

...

در تاریکی مطلق

از خواب پرید

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 17:31 توسط من| |

نویسنده نیستم

تنها تلاشی می کنم گاه بی ثمر

برای پشت هم آوردن کلمات

تا شاید بتوان وصف کرد چیزی را، احساسی را، کسی را

اما ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت 16:53 توسط من| |